بدرود

نمی دونم چرا دیگه اینجا احساس امنیت نمی کنم برای همین خاطرات قشنگمو از دی ماه ۸۴ تا به امروز پاک کردم ...اما این خاطرات همیشه در ذهن من و شهرام باقی می مونه.شاید یه روزی همه نوشته امو به راشین عزیزم نشون دادم.
بدرود
پ.ن:
دلم نیومد جواب محبتهاتون رو ندم.من و شهرام و راشین خوب خوبیم.مشکل خاصی نیست.شهرام بیشتر از هر موقع دیگه ای به من توجه می کنه.دیگه کم کم با اوضاع و احوال راشین کنار آمدیم و راشین هم خیلی خیلی دختر خوبی شده.ما داریم به وجود راشین عادت می کنیم و زندگیمون و با اون وفق دادیم.هر روز دارم بزرگ شدنش رو با تمام وجودم حس می کنم و ازش لذت می برم و اما جواب دوستان بهتر از جانم:
سارا:سارا جون از لطفت ممنونم.تصمیم دارم هنوزم بنویسم اما اینجا دیگه نه و در مورد روابط شخصی و خصوصیم با شهرام نمی نویسم فقط از گل زندگیمون راشین می نویسم.خبرتون می کنم.
ندا:نازی...نه .من کاری به ملودی نداشتم.اون دلیل خودشو داره.گرچه رفتن ملودی برام سخت بود اما دلیل ننوشتن من یه حس بود که می گفت کسی داره این مطالب رو می خونه که من اصلا دلم نمی خواد از زندگیم چیزی بدونه.امنیت اطلاعات و اینجور حرفا...
یه آدم دیگه:شیوا جان دوست عزیزم نگران نباش .ما خوبیم.در مورد اینکه پاک کردم من برای خودم همه مطالبم رو ذخیره کردم.من عاشق نوشتهام هستم مخصوصا نوشته های دوران نامزدیم...دوستت دارم.
نرگس:نرگس جون ممنونم.آره تصمیم دارم بنویسم بازم ولی همون طور که گفتم فقط از راشین می نویسم.چشم راشین رو هم می بوسم...
ایلنار:عزیزم ممنونم ازت.نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم نوشتهام اینقدر برات جالب بود.می نویسم به همین زودی....اما اینجا نه.
خانم مدی:همشهری عزیزم قرار؟یادم نیست...من کلا آدم فراموشکارم اما در خدمتتون هستم.

مامان کسری:الهی قربون این کسری ناز برم.راستی عزیزم من نتونستم توی وبلاگت پیام بزارم فقط هر دفعه آمدم وبلاگت رو خوندم و کلی برای کسری جون ذوق کردم...فکر کنم توی وبلاگ راشین بنویسم.
نازنین:ممنونم دوست عزیزم....دوست دارم..یاسمن اهل شمال ساکن تهران:
وای دوست عزیزم چرا تا حالا برام پیام نگذاشتی نگفتی این خواهر کرمونیت هم شاید بخواد باهات آشنا بشه؟عزیزم وبلاگ من همونی بود که تو فکر می کردی و از نظر من خوندن مطالبم برای شما هیچ مشکلی نداشت.از لطفت ممنونم.شاید توی وبلاگ راشین نوشتم.راشتی خودت نمی خوای شروع کنی و وبلاگ نویسی واقعا عالمی داره....اگه نوشتی منو هم خبر کن.خوشحال می شم.
سیندخت:نمی دونم چرا؟البته مامان شدن من ربطی به این موضوع نداشت.
آنا:دوست عزیزم لطف داری....ممنونم.
مامان درسا و یسنا:برای بقیه توضیح دادم...بازم برمی گردم...
مریم:مریم جون دانیال چطوره؟عزیزم وبلاگهای این کنار هیچ کدومشون هم سن و سال بچه های ما نیستن فقط وبلاگ کودک ما یک کم از بچه ما بزرگتره..و بقیه  بزرگترن و تو می تونی خیلی چیزها ازشون یاد بگیری.مثل وبلاگ بابای فردا و وبلاگ بیتا جون که دوقولهای وروجکی داره ...مامان کسری..مامان پرنیان...مامان تینا و سینا...و خیلی از اونهایی که اینجا نوشتم مامان...آره دست راشین هم سوراخ شده این طبیعیه ناراحت نباش.
سارینا:نازی
...:نمی دونم کی هستی اما خیلی خیلی به من لطف داری...یه جوری شدم وقتی کامنتت رو خوندم.خیلی مهربونی..ممنونم.
مریم:عزیزم ایلیا جون چطوره؟عزیزم به جز من و ملودی کی دیگه رفته؟راستی من حتما دوباره می نویسم ..حالا بهتون می گم شاید همون وبلاگ راشین...نه وبلاگ راشین رو حذف نمی کنم.از قول من ایلیا جگر رو ببوس.بالاخره دریا رو پیدا کرد یا نه؟ما که نتونستیم دریا بزاریم تا شاید گمشدشو پیدا کنه...
نهال:نهال جون می نویسم عزیزم.
نوشین مامان هستی:نوشین جون از دعات ممنونم...من هم برات بهترینها رو در کنار هستی جون آرزو می کنم.
قهوه:تا حالا با این دید به قضیه نگاه نکرده بودم شاید حق با تو باشه.اما راستش بعضی اوقات آدم اصلا فکرشم نمی کنه که کاری که می کنه ممکنه اینقدر بازخورد داشته باشه.زمانی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم فقط می خواستم خاطره بنویسم برای خودم اما ناخودآگاه دوستان خوبی اینجا پیدا کردم حالا هم مطمن باشین اگه وبلاگ داشته باشین بهتون سر می زنم.دوستتون دارم.
فرا:دوست عزیز ممنونم.این دیگه از کم سعادتی من بوده .
زهرا:زهرا جان مطمئنا همین طوره که تو می گی.من هیچ وقت شماها رو فراموش نمی کنم.بازم می نویسم.
هانیه:جدی...چه حوصله ای داری که آرشیومو هم خوندی..ممنونم.آره بعد از زایمان کمی مشکل داشتم اما هر روز دارم بهتر می شم.اینکه اینجا دیگه نمی نویسم ربطی به زایمان نداره...خوش باشی.
....عزیزم بخاطر کامنتت جواب همه رو دادم دیدم به قول شما این بی انصافیه بزارم برم...
کاوه:ممنون کاوه جان من هم برای شما بهترین آرزوها رو دارم...شاد باشید.
سونیا:آره سونیا جون تا چشم به هم می زنیم روزها می گذره امروز هم راشین عزیزم یک ماه و دو هفتشه...یهنی ۴۴ روزه که من روی ماه راشین رو دیدم.
نیلوفر:عزیزم ممنونم.میام به وبلاگت سر می زنم تو یکی از بهترین دوستای اینترنتی من هستی .هر زمان به کتاب ماساژ کودک نگاه می کنم یا راشین رو ماساژ می دم یادت می افتم.امیدوارم شما هم یه نی نی گل گیرتون بیاد لذتشو ببرین.
من:به به دوست عزیز.آقای من چطوره...
بنفشه:چشم
مهرگان:دوست گلم آره الان داشتم از راشین می نوشتم اما اگه دقت کرده باشی من تقریبا همه چیز می نوشتم با همه جزییات...به نظرم آمد کار درستی نیست...اما از راشین عزیزم می نویسم.
مریم:نه بابا ...گرچه بچه داشتن خیلی وقتگیره..اما وبلاگ نویسی یه چیزیه که اگه برنامه ریزی داشته باشی می تونی بنویسی.
من:واییییی این چه حرفیه می زنی ولودی عزیزم هیچ وقت دروغ نمی گه.من و ملودی از نظز زمانی خیلی چیزهای مشابه داشتیم و من واقعا دوسش دارم.اصلا اجازه نمی دم درباره بهترین دوستم چنین مزخرفاتی بگی...حتما دلیل محکمی برای ننوشتن داره.
مریم:چه کنیم دیگه...باید برم...
فروزان:ممنون.عکسش رو توی وبلاگش خواهم گذاشت.
سحر:باهات موافقم!
شادی:آره قرار بود اسمش دریا باشه اما دیدیم توی خونواده تکراریه برای همین گذاشتیم راشین...راشین هم قشنگه مگه نه؟
 
قربون همه مهر و محبتهاتون...با خوندن تک تک پیاماتون شرمنده شما شدم....حتما میام می نویسم...از راشین عزیزم می نویسم...فراموشتون نمی کنم.براتون بهترین ها رو آرزو می کنم.شاد باشید.

چهارشنبه ۸ اسفند ۸۶ ساعت ۱۲ ظهر

/ 110 نظر / 63 بازدید
نمایش نظرات قبلی

تا

تا

محمدرضا

سلام وبلاگ قشنگی دارید با قدموم مبارکتون وبلاگ ما رو گلباران کنید موفق باشید

فلانی

خدا بداد شوهراتون برسه چقدر حرف میزنی ومینویسی وااااااااااای

شارلوت

سلام دوست عزیز خوشحال می شوم از بلاگ ما نیز دیدن فرمائید[گل] Charlotteiran.blogfa.com

طناز

سلام من خیلی می خوام بدونم الان شما کجایین و چیکار می کنین و راشین بزرگ شده؟ اگه براتون امکانش هست آدرس وبلاگ جدیدتون رو بهم بدین مرسی

قلم قاری قرآن

این قلم هوشمند قرآن را می خواند و ترجمه می کند وسیله ای ایده ال برای آموزش قرآن.

کودک سیتی

سلام برای تبریک روز مادر ، روز زن و ولادت حضرت فاطمه خدمتتان رسیدم اگر به دنبال ایده های جدید برای آموزش و سرگرمی فرزند گلتون هستید، با صدها مطلب آموزشی از کاردستی گرفته تا آموزش زبان و شعر و قصه در وب سایت کودک سیتی منتظرتونیم! ما را از پیشنهادات خوبتون آگاه کنید! http://www.koodakcity.com/

نرجس

رد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــدن، مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید، شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...! و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همه فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام... تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان.... دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس................. نمیــــفروشــــــــم..!!!! سلام خوبین؟؟؟ خوشحال میشم بهم سربزنی[لبخند][گل]